بوی گچ و صدای پچپچ
پایگاه خبری تحلیلی لوار/
✍️به قلم استاد خدابخش سعیدی
این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
💢صدای بلندگو بلند شد. پس از مقدمهای، نام سه نفر از دانشجویان را خواندند: رضا کاکویی، دبیر زبان انگلیسی؛ عباس هاشمینژاد، دبیر زیستشناسی؛ *خدابخش سعیدی، دبیر فیزیک و شیمی.* خواستند به دفتر مراجعه کنیم.
🔸 با مراجعه به دفتر عنوان شد که به علت کمبود شدید دبیر، در شورای فرهنگی تصمیم گرفتهاند نفرات برتر هر رشته را برای تدریس به دبیرستانهای دور دست گسیل دارند.
📘 به من گفتند: «شما به عنوان دبیر شیمی و فیزیک دبیرستانهای دخترانه و پسرانه گلباف منصوب شدهاید.»
پس از تحویل ابلاغ و تهیه بلیت، روز جمعه هر سه نفر، صبح با اتوسیر مقیمی، از جاده قدیمی گلباف که از نزدیکی تهرود جدا میشد، راه افتادیم. جاده خاکی و بسیار داغان بود. عصر هنگام به گلباف رسیدیم.
🔹 پس از پیاده شدن، هیچکس کناری خود را نمیشناخت! همه از خاک پوشانده شده بودیم و بر هر مژه، خرواری از خاک نشسته بود.
💥 این مسائل چیزی از علاقه به تدریس را در من تقلیل نمیداد. بر این عقیده بودم که معلمی، تلاقی زیبای واژهها و اندیشههاست. از آنجا که میدیدم بوم نقاشی حاصل از سفیدی گچ من بر تختهسیاه، به شاگردان جان میبخشد و مشتاقانه میآموزند، جان میگرفتم و علاقهام به شغل معلمی صدچندان میشد.
🍁 سراغ منزل ریاست آموزش و پرورش را گرفتیم و به منزل ایشان مراجعه کردیم. به آقای حسنزاده دستور داد برای ما لوازم تهیه شود و در منازل سازمانی نوساز اسکان داده شویم.
🍁 با آقای حسنزاده به مغازه لوازم خانگی ـ نیکلفروشی ـ رفتیم. برای ما چند قاشق، بشقاب، کاسه، قابلمه، ماهیتابه، کتری، قوری نیکل، چراغ علاءالدین زردرنگ، یک تخته موکت، چند پتو، جارو، آفتابه و… خریداری شد. خودمان هم مقداری خورد و خوراک خریدیم و به خانه سازمانی نوسازی در بالادست شهر رهنمون شدیم.
🍁 آن شب و شبهای بعد، بیشتر با نان و تخممرغ شکمی سیر کردیم. من هم چند جلد کتاب، اسباب خوشنویسی و یک رادیوی کوچک با خود داشتم.
🔹 صبح شنبه، با شوق فراوان راهی دبیرستان پسرانه امام خمینی گلباف شدیم. توسط آقای عباس میرتاجالدینی، ریاست وقت دبیرستان، به کلاس درس معرفی شدم.
💥 اکثر دانشآموزان از من که ۱۹ سال سن داشتم، بزرگتر بودند. از آنجا که از کلاس پنجم ابتدایی برای همکلاسیها و دوستان معلمی کرده بودم، تدریس برایم بسیار شوقانگیز و دلپذیر بود.
🔸 پس از ورود، مبصر «برپا» گفت و همه به احترام معلم ایستادند. در همان ابتدا شوقم به معلمی فزونی یافت.
گفتم: «بفرمایید.»
همه سر جای خود نشستند.
🏵️ پس از معرفی خودم، *«بسمالله الرحمن الرحیم»* را به خط شکستهنستعلیق بر صدر تختهسیاه نوشتم؛ نوشتهای که هفتهها پاک نشده بود.
🏵️ نام هر یک را سؤال کردم. شرحی از خانواده و محل زندگی آنان نیز در دفترچه یادداشتم نگاشتم و قوانینی را مطرح کردم:
همه باید قبل از ورود معلم در کلاس حاضر باشند. اگر کسی دیر رسید، اجازه ورود ندارد و آن ساعت غیبت میخورد. فقط در دقایق تنفس میتوانید با هم به نحوی صحبت کنید که صدایتان بیرون نرود. به نحوی تدریس میشود که مطالب کامل آموخته شود و همه موظفاند تا مطالب را کامل نیاموختهاند، کلاس را ترک نکنند. در جلسه بعد نیز همه آمادگی سؤال کردن و آمادگی برای آزمون دروس قبل را داشته باشند.
💢ساعت تدریس شیمی بود. برای اینکه مانوری بدهم، جدول مندلیف را تمام و کمال روی تختهسیاه ترسیم کردم و همه عناصر، حتی عناصر واسطه را، با مشخصات کامل آنها از حفظ نوشتم.
همه از تسلطم بر درس حیرتزده شده بودند.
سؤالاتی مطرح کردم. جواب دادند. هوش و سطح علمیشان قابل قبول بود.
🏵️ آنچنان مسلط درس را شروع کردم و به اتمام رساندم و ارتباط دوطرفهای برای فراگرفتن برقرار شد که همه مطالب را کامل درک کردند.
🌈 هنگام حضور و غیاب و معرفی هر یک، متوجه شده بودم یکی از دانشآموزان بهشدت لکنت زبان دارد. پس از تدریس، تعمداً نامش را بردم و گفتم:
«فلانی، درس را روخوانی کنید.»
پچپچ در بین دانشآموزان افتاد:
«فلانی نمیتواند بخواند…»
هر یک گفتند: «ما بخوانیم.»
گفتم: «هرگز! فقط فلانی بخواند.»
🌺 دستش را بالا گرفت که بگوید نمیتوانم بخوانم، اما نتوانست بگوید. متوجه شدم میخواهد بگوید قادر به خواندن نیستم.
گفتم: «عزیزم، میتوانی! بخوانید.»
اولین کلمه را با قریب یک دقیقه مکث شروع کرد و سطر اول را بسیار دشوار به آخر رساند.
🔹همه گفتند: «ایشان هرگز تاکنون روخوانی نکرده.»
به هر صورت، در پایان تمام جلسات، روخوانی با ایشان بود و بعداً در جلوی کلاس برای توضیح درس نیز حاضر میشد. اقلاً در کلاس من، لکنتش بسیار اندک شد.
🔸 ساعت بعد به کلاس درس دبیرستان دختران رفتم. در بدو ورود، پچپچ زیادی در بین معلمین، کارکنان و دانشآموزان افتاد:
«کیاند این همه جوان؟ دبیر دبیرستان؟»
💥 پس از معرفی و شناخت نسبی، رو کردم به یکی از دانشآموزان و گفتم:
«از کتابهای سال قبل چیزی در خاطر دارید؟»
بلند شد و با صدای رسا گفت:
«چون که میدانم بسی
ترسی ندارم از کسی
بپرس!!»
پرسیدم.
بهدرستی جواب داد.
قبل از ورود و در ابتدا، درد فهمیدن و فهماندن و مفهوم شدن را داشتم؛ اما همه بهدرستی اتفاق افتاد.
🎖️بسیاری از آن دانشآموزان در پستهای بزرگی مشغول شدند و بر جایگاههای خوبی تکیه زدند. یکی از آن بزرگواران نیز بعدها بر خودم مافوق شد، اما احترام مرا نگه میداشت.
🎖️به هر صورت، آن سال تحصیلی به پایان آمد و نتیجه مقبول افتاد؛ بهطوری که سؤالهای امتحان نهایی استان را نیز طرح نمودم.
خدابخش سعیدی
خاک پای معلمین
روز نائل شدن به بازنشستگی اول مهر ۱۳۹۲