توسط: لوار ما
تاریخ: سپتامبر 24, 2026 زمان انتشار: 7:14 ق.ظ کد خبر: 23583
مقاله؛

روایت آیینی _ اقلیمی در آثار داستانی سهراب براهام  

مقاله روایت آیینی _ اقلیمی در آثار داستانی سهراب براهام، توسط اصغر عیسی پور کهلبونی، دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گیلان و دکتر محمد علی خزانه دارلو کهلبونی، دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گیلان.

چکیده

ادبیات آیینی‌ـ ‌اقلیمی گونه‌ای از بازنمایی روایی است که در آن، ساختارهای آیینی، شعائر بومی، باورهای خرافی و اسطوره‌های قومی در هم‌نشینی با بافت اقلیمی و زیست‌بوم فرهنگی یک منطقه، بستری غنی برای تولید معنا فراهم می‌سازند. این نوع ادبیات، تنها به نمایش جلوه‌های جغرافیایی و فرهنگی بسنده نمی‌کند، بلکه با پیوند زدن الگوهای اسطوره‌ای با تجارب زیسته، نقش مؤثری در بازتولید حافظۀ فرهنگی و شکل‌دهی به ناخودآگاه جمعی ایفا می‌نماید. پژوهش حاضر با هدف بررسی مؤلفه‌های آیینی درون ساختار اقلیمی روایت، به تحلیل سه اثر داستانی سهراب براهام بی‌پدر، باران روز هجدهم و غلامحسین یاغی ـ می‌پردازد. این مطالعه با روش تحلیل محتوای کیفی و رویکردی نشانه‌شناختی، به واکاوی نقش مؤلفه‌هایی همچون جن، آل، چشم‌زخم، نمک، آیین‌های زایمان و مرگ، مراسم ماه‌گرفتگی، شگون و نحسی، تطهیر و دعا، در تولید معنا و شکل‌گیری پیکره روایی می‌پردازد. مسئلۀ اصلی این پژوهش آن است که آیین‌ها و باورهای بومی در آثار داستانی سهراب براهام چگونه از سطح تزئینات فرهنگی فراتر رفته و به عناصر ساختاری روایت بدل می‌شوند؟ یافته‌ها نشان می‌دهد که عناصر آیینی در آثار براهام صرفاً نقشی تزیینی ندارند، بلکه در جایگاه ساختارهای کارکردی، سطوح مختلف روایت را ـ از فضاسازی و شخصیت‌پردازی تا گره‌افکنی و پی‌رنگ ـ تحت تأثیر قرار می‌دهند. حضور پررنگ اسطوره‌های محلی و مناسک جمعی در این آثار، سبب می‌شود روایت‌ها واجد ظرفیت انسان‌شناختی، جامعه‌شناختی و روان‌شناختی مضاعفی شوند. بنابراین، می‌توان ادعا کرد که جهان داستانی براهام، نمونه‌ای درخور از ادبیات آیینی‌ـ ‌اقلیمی معاصر ایران است که در آن، آیین نه صرفاً به‌عنوان مضمون، بلکه در مقام منطق حاکم بر روایت عمل می‌کند و زمینه‌ای برای تلفیق سنت شفاهی با قالب داستانی نوین فراهم می‌سازد.

 

واژگان کلیدی

ادبیات اقلیمی، سهراب براهام، فرهنگ عامه، روایت بومی، باورهای آیینی.

 

۱ـ مقدمه

می‌توان ادبیات اقلیمی را گونه‌ای از روایت داستانی دانست که بازتاب ویژگی‌های جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی یک ناحیه را در کانون توجه خود قرار می‌دهد؛  جعفری (قنواتی) در تعریف این نوع ادبیات می‌نویسد:

«ادبیات اقلیمی بیان کنندۀ نوعی از ادبیات است که شاخصه­های جغرافیایی( آب و هوا، وضعیت طبیعی و…)، فرهنگی – اجتماعی(آداب و سنن، اعتقادات، زبان، مذهب، نژاد، سابقۀ مبارزاتی علیه بیگانگان و…) و اقتصادی( فعالیت­های اقتصادی مانند کشاورزی یا صنعت) منطقۀ معینی را نشان می­دهد، به گونه­ای که این شاخصه­ها وجوه ممیزه این منطقه با دیگر مناطق باشند». ( جعفری (قنواتی))، ۱۳۸۱: ۱۴۱-۱۴۰). چنین ادبیاتی، ابزار مهمی برای بازنمایی تنوع فرهنگی، زبانی و باورشناختی در گسترۀ جغرافیایی ایران به شمار می­رود و ظرفیت ویژه­ای در صیانت از فرهنگ­های شفاهی و سنتی دارد. با این حال، آنچه در سال­های اخیر موجب شکل­گیری جریانی نو در مطالعات اقلیمی شده است؛ توجه به سازه­های آیینی در دل روایت اقلیمی است؛ جریانی که در آن، آیین­ها، اسطوره­ها،، شعائر، خرافه­ها و مناسک سنتی نه تنها بخشی از فضای داستانی، بلکه سازندۀ ساختار روایی و معنازای روایت­اند. ادبیات آیینی _ اقلیمی در این معنا، با تلفیق روایت داستانی و عناصر آیینی،امکان بازنمایی جهان­بینی بومی، بازتولید حافظۀ فرهنگی و بازخوانی ساختارهای ذهنی مردمان یک اقلیم را فراهم می­سازد.

در این زمینه، آثار داستانی سهراب براهام – نویسنده معاصر جنوب کرمان- با تمرکز بر عناصر بومی و آیینی، از نمونه­های شایان توجه این جریان به شمار می­رود. فضای روستایی، زبان محلی، باورهای آیینی چون جن، آل، چشم­زخم، مناسک زایش و مرگ، آیین­های تطهیر و دعا در این آثار، نه تنها رنگ و بوی محلی، بلکه ساختار فرهنگی و اسطوره­ای روایت را شکل می­دهند. جستار حاضر به بررسی گونه­های مختلف ادبیات آیینی – اقلیمی در سه اثر داستانی بی­پدر، باران روز هجدهم و غلامحسین یاغی سهراب براهام پرداخته است.

بر این اساس، مسئلۀ اصلی پژوهش حاضر آن است که عناصر آیینی و باورهای بومی در روایت‌های داستانی سهراب براهام چه جایگاهی در ساختار روایی دارند و چگونه از سطح بازنمایی صرفِ اقلیم و فرهنگ محلی فراتر رفته، به سازوکارهایی معنازا و ساختاری در روایت بدل می‌شوند؟

پژوهش حاضر در پی پاسخ به این پرسش‌هاست:

  1. مؤلفه‌های آیینی ـ اقلیمی برجسته در آثار داستانی سهراب براهام کدام‌اند؟
  2. این مؤلفه‌ها چه کارکردی در شکل‌دهی به فضا، شخصیت‌پردازی، گره‌افکنی و پیشبرد پیرنگ دارند؟
  3. نسبت میان آیین، اقلیم و منطق روایی در جهان داستانی براهام چگونه تعریف می‌شود؟

فرضیۀ اصلی پژوهش آن است که در آثار داستانی سهراب براهام، عناصر آیینی نه به‌مثابه تزئینات فرهنگی، بلکه به‌عنوان ساختارهایی بنیادین در سازمان‌دهی روایت عمل می‌کنند و از رهگذر پیوند با بافت اقلیمی جنوب کرمان، منطق روایی خاصی را پدید می‌آورند که به بازتولید حافظۀ فرهنگی و سنت‌های شفاهی منطقه می‌انجامد.

مقالۀ حاضر فقط به بررسی وجوه مؤلفه­ های این نوع خاص از ادبیات در آثار نویسنده مذکور پرداخته است و نشان دهندۀ تمامی مؤلفه ­های منطقۀ حاضر نیست.

 

 

۲ـ پیشینۀ پژوهش

در زمینۀ ادبیات بومی و اقلیمی پژوهش‌های متعددی انجام شده است که در اینجا به مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌شود.رضا صادقی شهپر، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد همدان، با نگارش مجموعه‌ای از مقالات درباره‌ی داستان‌نویسی اقلیمی در مناطق مختلف ایران، سهم بسزایی در شناسایی و تبیین مؤلفه‌های این گونه‌ی ادبی داشته است. مقالاتی چون «ویژگی‌های اقلیمی در داستان‌نویسی شمال ایران» و «ویژگی‌های اقلیمی و روستایی در داستان‌نویسی خراسان» (۱۳۸۹)، «داستان‌نویسی اقلیمی کردستان»(۱۳۹۰) و «حوزه‌های پنج‌گانۀ اقلیمی‌نویسی در ادبیات داستانی معاصر ایران» (۱۳۹۱)، با تمرکز بر نقش جغرافیا، فرهنگ محلی و زبان بومی، کوشیده‌اند چارچوبی نسبتاً منسجم برای تحلیل روایت‌های اقلیمی ارائه دهند. با این حال، در این پژوهش‌ها عناصر آیینی و باورهای عامیانه عمدتاً در سطح توصیف فرهنگی باقی مانده و کارکرد آن‌ها در سازمان‌دهی ساختار روایت به‌صورت مستقل واکاوی نشده است.

در ادامه، صادقی شهپر در مقالۀ «سه‌گونگی اقلیمی، طرحی نو در داستان‌نویسی اقلیمی جنوب» (۱۳۹۷) و نیز «ویژگی‌های اقلیمی در داستان‌نویسی آذربایجان»(۱۳۹۷)، به تمایزگذاری میان گونه‌های مختلف روایت اقلیمی پرداخته و بر پیوند میان زیست‌بوم، تجربۀ زیسته و روایت داستانی تأکید کرده است. هرچند این تمایزگذاری‌ها از منظر نظری حائز اهمیت‌اند، نقش آیین‌ها و مناسک جمعی در پیشبرد پیرنگ و شکل‌دهی منطق روایی در این آثار همچنان کمتر مورد توجه قرار گرفته است. همچنین مقالۀ «داستان اقلیمی؛ رهیافتی برای شناخت معماری خانه‌های منطقه بر پایۀ نظریۀ منطقه‌گرایی انتقادی»(۱۳۹۹)، با گسترش قلمرو ادبیات اقلیمی به حوزه‌های میان‌رشته‌ای، افق‌های تازه‌ای گشوده است، اما تمرکز آن بیش از آنکه بر روایت داستانی باشد، بر بازتاب‌های فضایی و معماری است.

در کنار این پژوهش‌ها، مقالاتی چون «مروری بر ادبیات اقلیمی گیلان» اثر علی صدیقی، «در قلمرو ادبیات اقلیمی» از محمدجواد جعفری (قنواتی)، «ادبیات اقلیمی در رمان‌های احمد محمود» نوشتۀ سمیه شکری‌زاده و «بررسی ادبیات اقلیمی در رمان هرس» اثر زرین‌تاج پرهیزکار، هر یک از زاویه‌ای به بازنمایی اقلیم، فرهنگ و هویت محلی در روایت‌های داستانی پرداخته‌اند. با وجود اهمیت این مطالعات، در هیچ‌یک، روایت آیینی ـ اقلیمی به‌مثابه سازوکاری ساختاری در روایت داستانی به‌طور مستقل و روشمند بررسی نشده است.

 

۳ـ بیان مسأله

ادبیات داستانی، از آن جا که به روایت تجربه­های زیسته و بازآفرینی جهانِ انسانی از منظر درون فرهنگی می­پردازد، ظرفیت آن را دارد که لایه­های ناپیدای حیات اجتماعی را آشکار سازد. این­گونه از ادبیات، با بهره­گیری از زبان، فضا، شخصیت و کنش روایی، می­تواند سازوکارهای فرهنگی نهفته در یک جامعه را بازتاب دهد؛ سازوکارهایی که در نهادهای رسمی  یا اسناد تاریخی کمتر دیده می­شوند. به همین دلیل، داستان نه تنها محملی برای بازنمایی فرد، بلکه آینه­ای برای مشاهده ساختارهای ذهنی، آیینی، خُردفرهنگی و اقلیمی یک ملت است. چنان که زرشناس نیز تأکید می­کند، ادبیات داستانی از پیوندی تنگاتنگ با مناسبات اجتماعی و تاریخی برخوردار است. «ادبیات داستانی نیز در ذات خود با اجتماعیات، سیاست و نیز با روح فرهنگی و تاریخی پیوندی تنگاتنگ پیدا می­کند پس ادبیات داستانی هیچ گاه نمی­تواند از مضامین مستقیم و غیرمستقیم سیاسی، اجتماعی و یا فراتر از آن، ارکان سازندۀ ماهیت تاریخی – فرهنگی و هویت تاریخی تهی باشد». ( زرشناس، ۱۳۸۷: ۳۴۱- ۳۴۰). آنچه روایت اقلیمی از سطح صرفِ بازنمایی جغرافیا و زیست بوم فراتر می­برد، نقش موثر مولفه­های فرهنگی در سازمان­دهی روایت است. در این بستر، عناصر بومی و محیطی نه فقط کارکردی توصیفی، بلکه در سطح ساختاری و نشانه شناختی ظاهر می­شوند و از رهگذر پیوند با جهان­بینی جمعی، در فرآیند تولید معنا مشارکت می­کنند. هنگامی که این عناصر با باورها، مناسک و الگوهای آیینی برخاسته از حافظۀ فرهنگی تلفیق می­شوند، روایت واجد سطوحی عمیق­تر از معنا می­گردد و به بستری برای بازنمایی نظام­های ذهنی و کارکردهای آیینی جامعه بدل می­شود. بر همین اساس، تحلیل روایاتی که در آن­ها اقلیم­ و آیین به طور همزمان و هم ساز در خدمت ساختار روایی قرار می­گیرند، می­تواند افق تازه­ای برای تبیین مناسبات ادبیات، فرهنگ و روایت فراهم آورد. برای درک دقیق­تر از چیستی و اجزای ادبیات اقلیمی، می­توان به تعریف صادقی شهپر اشاره کرد که این­گونه داستان­ها را چنین صورت­بندی می­کند.

«داستانی است که به سبب بازتاب گستردۀ عناصر اقلیمی و محیطی ـ به دو شکل تزیینی و پویا ـ در طی حوادث و ماجراها، رنگی محلی و بومی دارد و متعلق به ناحیه­ای خاص و متمایز از دیگر مناطق است و این عناصر بومی و محیطی عبارتند از: فرهنگ مردم؛ شامل معتقدات و آداب و رسوم، مشاغل و حرفه­ها، شکل معماری منطقه، خوراک­ها، پوشش­ها و زبان محلی(لهجه و ساختار زبانی، واژگان و اصطلاحات محلی، ترانه­ها و سرودها)، شیوۀ معیشتی و اقتصادی و تولیدی، مکان­ها، و مناطق بومی، محیط و طبیعت بومی، صور خیال اقلیمی(بومی)، تحولات و جنبش­های سیاسی و اجتماعی منطقه». ( صادقی شهپر،۱۳۸۹: ۳۷).

با تکیه بر مؤلفه­های اقلیمی برشمرده شده در تعریف صادقی شهپر، می­توان داستان­های اقلیمی را نه به مثابۀ قالب همگن، بلکه در قالب طیفی از روایت­ها صورت­بندی کرد که شدت و عمق حضور عناصر بومی در آن­ها از سطحی صرفاً تزیینی تا سطحی ساختاری و معنازا متفاوت است. در این چارچوب، تقسیم­بندی میرصادقی میان «رمان محلی» و «رمان ناحیه­ای» نیز ناظر بر نسبت میان مؤلفه­های بومی با نظام پیرنگی و سازوکار روایی است. آنچه این تمایز را از منظر این پژوهش معنادارتر می­سازد، نقش سازه­های آیینی در تثبیت یا تضعیف این نسبت است؛ به عبارت دیگر، هنگامی که عناصر بومی صرفاً در سطح فضا یا زبان باقی می­مانند، با روایتی محلی  مواجهیم، اما هنگامی که مناسک، باورها و ساختارهای آیینی در کنش روایی مداخله می­کنند، روایت به سطح ناحیه­ای ارتقا یافته و واجد  کیفیتی آیینی _ فرهنگی می­شود. چنین نگاهی، زمینه­ساز تحیل روایت­هایی است که در آن­ها آیین نه فقط محتوای فرهنگی، بلکه منطق سازندۀ روایت است.

« رمان محلی، رمانی است که از خصوصیت­های رمان ناحیه­ای برخوردار است؛ امّا توصیفات و مختصات محلی و بومی در این رمان­ها­ صوری و ظاهری است و جنبۀ تزئینی و آرایشی دارد؛ یعنی این خصوصیات پایه و شالودۀ رمان را نمی­ریزد؛ بلکه به عنوان سندیت و صحت داستان به کار گرفته می­شود. این توصیفات و مختصات معمولاً از نظر پیرنگ و درک انگیزۀ داستان از اهمیت چندانی برخوردار نیست. در میان نویسندگان ایرانی اغلب داستان­های کوتاه احمد محمود و امین فقیری و بعضی از داستان­های علی­اشرف درویشیان از نوع داستان­های کوتاه محلی به حساب می­آید». ( میرصادقی، ۱۳۷۷ : ۱۴۵ )

« رمان ناحیه­ای، رمانی است که به کیفیت و مختصات بومی و ناحیه­ای وفادار بماند و بر محیط و قلمرو خاصی تمرکز یابد. در رمان ناحیه­ای این قلمرو و مردمانی که در آن زندگی می­کنند به عنوان پایه و شالوده داستان به کار گرفته شده است. صحنۀ وقوع داستان محتملاً در شهرکی روستایی یا ایالتی قرار دارد و نویسنده می­کوشد به درستی و صحت، آداب و سنن و باورها و اعتقادات و فرهنگ توده و تاریخ این شهرک یا ایالت را نشان بدهد. از میان نویسندگان ایرانی، صادق چوبک، محمود دولت آبادی و علی اشرف درویشیان بیشتر به این نوع رمان توجه داشته­اند». ( همان : ۱۴۷ )

در کنار تلاش­هایی که از سوی  پژوهشگرانی چون صادقی شهپر و میرصادقی برای تعریف مؤلفه­های اقلیمی و تمایز میان انواع روایت­های محلی و ناحیه­ای صورت گرفته است، هنوز مسئلۀ «نسبت وجودی نویسنده با اقلیم» و سطح  «اصالت تجربه زیسته و فرهنگی» او کمتر به صورت روشمند مورد واکاوی قرار گرفته است. در همین زمینه عبدالعلی دستغیب با نگاهی انسان شناختی، نویسندگان اقلیم­گرا را به سه گروه اصلی تقسیم می­کند:

« ۱- نویسند و شاعر خود اهل محل است و با گویش­های محلی سخن می­گوید و قصه می­نویسد. در این حال هم شکل اثر و هم زبان و درون­مایۀ آن اقلیمی است. از این جمله است آثاری که به زبان کُردی نوشته شده و نمونه ­اش زیاد است. منظومۀ حیدربابا اثر شهریار که به زبان ترکی در آذربایجان ایران است. اشعار محلی بیژن سمندر که به گویش خاص شیرازی است و برخی از اشعار مازندرانی نیمایوشیج.

۲- نویسنده و شاعر اهل جای دیگر است (و مدتی در محل ساکن بوده ) اما به زبان معیار و رسمی می­نویسد اما در بین قصه یا شعر ضمن توصیف حالات اشخاص داستانی از گویش محلی استفاده می­کند …. در برخی از قصه­های چوبک گویش شیرازی و بوشهری به­ کار رفته و در برخی داستان­های احمد محمود، گویش خوزی مشاهده می­شود.

۳- نویسنده و شاعر نه اهل محل است و نه با جغرافیای انسانی محل آشنایی دارد؛ این قبیل آثار طبعاً ساختگی است و چیزی دربارۀ زبان، گویش، آداب و رسوم منطقه خاص نمی­گوید و آنچه می­گوید از کسی شنیده یا جایی خوانده است. نمونه بارز این قبیل آثار، داستانی است به نام « شورآباد » که جمال­زاده دربارۀ یکی از روستاهای کرمان نوشته و پیداست که نه محل را دیده و نه از وضع روستائیان کرمان چیزی می­داند… محمد حجازی نیز داستان­هایی نوشته که ماجرای آن در روستا می­گذرد امّا این قضیه­ها نیز بومی و اقلیمی نیست». ( دستغیب،۱۳۸۰ : ۱۶)

این تقسیم ­بندی را می­توان در تداوم نظریه­پردازی­های صادقی شهپر درباره عناصر اقلیمی و تمایز گذاری میرصادقی میان روایت­های تزیینی و ساختاری دانست؛ با این تفاوت که تمرکز بر میزان اصالت پیوند نویسنده با زیست جهان اقلیم است. بر این اساس، سهراب براهام را می­توان نمونۀ بارز نویسندگان گروه نخست دانست؛ نویسنده­ای که زاده و بالیده در فضای فرهنگی جنوب کرمان است و در آثارش،روایت از دل زبان، آیین، باورها و ساختارهای فرهنگی بومی شکل می­گیرد.

در داستان­های او، اقلیم نه صرفاً زمینه­ای توصیفی، بلکه بستر معنایی و سازندۀ روایت است و مناسک آیینی، اسطوره­های عامیانه و باورهایی چون جن، آل چشم­زخم، نمک و شگون در تار و پود پیرنگ و کنش روایی تنیده شده­اند. از این منظر، روایت در آثار براهام، نمونه­ای از ادبیات آیینی – اقلیمی است که در آن، آیین به مثابۀ منطق درونی روایت عمل می­کند و جهان داستانی را از سطح بازنمایی به سطح بازآفرینی فرهنگی ارتقا می­دهد.

در رابطه با تقسیم بندی ادبیات اقلیمی از حیث جغرافیا نظرات گوناگونی از سوی محققین و صاحب­نظران این عرصه ارائه گردیده است.

در دسته‌بندی‌های جغرافیایی ارائه‌شده درباره ادبیات اقلیمی ایران، تلاش‌هایی برای شناسایی مکاتب منطقه‌ای و سبک‌های بومی روایت صورت گرفته است. محمدعلی سپانلو در تحلیل‌های خود از داستان‌نویسی معاصر، از چهار مکتب داستانی خوزستان، اصفهان، تبریز و گیلان نام می‌برد و آن‌ها را بر اساس ویژگی‌های فرهنگی، زبانی و سبک روایی متمایز می‌سازد. به‌باور او، خوزستان مکتبی برون‌گرا با نویسندگانی چون احمد محمود، بهرام حیدری و نسیم خاکسار است؛ در حالی‌که اصفهان با درون‌گرایی و روایت روان‌کاوانه شناخته می‌شود و نویسندگانی همچون بهرام صادقی و هوشنگ گلشیری را در برمی‌گیرد. تبریز با تمثیل و رمزپردازی (ساعدی) و گیلان با زبان نرم و مردم‌محور (اکبر رادی، محمود طیاری) متمایز می‌شوند (سپانلو، ۱۳۷۶: ۸؛ به‌نقل از صادقی شهپر، ۱۳۹۱: ۱۰۴–۱۰۵). در همین راستا، یعقوب آژند نیز در مقالۀ «وضع ادبیات داستانی در قبل و بعد از انقلاب»، به هشت سبک داستانی منطقه‌ای اشاره می‌کند: تهرانی، اصفهانی، جنوبی، خراسانی، شمالی، آذربایجانی، شیرازی و… که بر پایۀ زبان، فضای زیستی و ساختارهای بیانی تعریف می‌شوند. سبک جنوب، به‌ویژه در آثار نویسندگانی چون چوبک، تقوایی و احمد محمود، با زبانی غنی، استعاری و صریح شناخته می‌شود (آژند، ۱۳۶۹: ۱۳). این دسته‌بندی‌ها، با وجود ارزش جریان‌شناختی خود، عمدتاً بر مناطق تثبیت‌شده و شناخته‌شده تمرکز دارند. در این میان، منطقۀ جنوب کرمان با وجود پشتوانه‌های فرهنگی، آیینی و زبانی غنی، حضوری کم‌رنگ یا غایب در این نقشه‌های جغرافیایی دارد. این در حالی است که آثار داستانی سهراب براهام، با تکیه بر زبان بومی، فضاهای روستایی، مناسک محلی، باورهای اسطوره‌ای و روایت‌های آیینی، نمایندۀ برجسته‌ای از ادبیات آیینی‌ـ‌اقلیمی در جنوب شرق ایران به‌شمار می‌آید. تحلیل روایت در این آثار می‌تواند در بازتعریف مرزهای اقلیمی ادبیات معاصر نقش‌آفرین باشد و بُعد آیینی را به عنوان مؤلفه‌ای ساختاری در ادبیات ناحیه‌ای بازشناسی کند.

۴ـ بحث و بررسی

مطالعه داستان­های سهراب براهام نشان می­دهد که مؤلفه­های گوناگون ادبیات اقلیمی از زبان و فضا گرفته تا عناصر فرهنگی و مناسکی در آثار او بازتاب یافته­اند در میان این عناصر سه مؤلفۀ اصلی بیش از سایرین با ساختار روایی و منطق آیینی داستان­ها در هم تنیده­اند: باورها و عقاید عامیانه نظیر جن، آل چشم­زخم، شگون؛ آداب و رسوم بومی با پشتوانه آیینی همچون مراسم زایمان، سوگواری و دانش بومی برآمده از تجربه زیست محیطی و سنت­های فرهنگی منطقه. این پژوهش با تمرکز بر همین سه محور به بررسی نقش آنها در شکل دهی به ساختار روایی و بازنمایی حافظۀ آیینی جامعه جنوب کرمان می­پردازد.

۴ـ۱ـ باورها و اعتقادات

۱-۱-۴٫ کارکرد نمک در باورهای آیینی جنوب کرمان

از مواردی که در آثار سهراب براهام به عنوان باور و اعتقاد مرم خطه کرمان دیده می­شود استفاده مردمان این ناحیه از نمک برای دفع چشم­زخم یا برای کسب خیر و برکت می­باشد.

« نمک از کانی­های رایج برای تعویذ است. کسانی که به کمک اوراد، جنیان را دفع می­کردند یا کسانی که افراد را از طلسم آزاد می­کردند ( مثل جن­گیرها و رمال­ها)، از نمک برای جنگیدن علیه شیطان و اهریمنان و دیوان و همچنین ساحران و افسونگران استفاده می­کردند. در باورهای آنها آمده است نمکی که در آتش افکنده می­شود، از انسان در مقابل طوفان حمایت می­کند». ( کریمی، ۱۳۷۴: ۴۶-۴۵)

« صدای پای روباهی هم از بغل تپه پشت باغ خرمایی دارد می­آید. ننه هر وقت صدای روباهی می­آمد نمک روی آتش می­ریخت، می­گفت: خیر باشد.» (براهام، ۱۳۹۵: ۱۱۰)

من از زوزه کش­دار روباه می­ترسم، می­گویند حامل خبر ناگواری است! مادرم هر وقت که صدای روباه بلند می­شود، نمک روی آتش می­ریزد و می­گوید خیر می­آورد. گفتم خدا به خیر کند، از سمت چپ به سمت راست می­رود، می­گویند زوزۀ کش دار روباه که از سمت چپ به سمت راست باشد شگون ندارد.» (براهام، ۱۳۹۹: ۲۵-۲۴)

«مادرم به اعتقادات و باورهای قدیم اعتقاد داشت. هر وقت خروسی بی­موقع می­خواند یا شب­ها روباهی زوزۀ کش­داری می­کشید، نمک بر روی آتش می­ریخت و می­گفت: « ملا گفته که خیر است»( براهام،۱۳۹۶: ۲۹)

در اینجا نمک صرفاً یک جزئیات فرهنگی نیست، بلکه کنشی روایی است که واکنش شخصیت‌ها به اضطراب، ترس و ناامنی را سامان می‌دهد و به پیشبرد موقعیت داستانی کمک می‌کند.

از منظر روایی، این باور آیینی کارکردی دوگانه دارد: از یک‌سو، فضای اقلیمی و ذهنیت جمعی مردم منطقه را بازنمایی می‌کند و از سوی دیگر، با پیوند دادن کنش شخصیت‌ها به نظامی از نشانه‌های شگون و نحوست، به تعلیق و بار عاطفی روایت می‌افزاید. بدین‌سان، نمک در آثار براهام به‌عنوان یک عنصر آیینی ـ اقلیمی، بخشی از منطق درونی روایت را شکل می‌دهد و نشان می‌دهد که باورهای عامیانه چگونه در ساختار روایت داستانی ادغام می‌شوند.

۴-۱-۲٫ اعتقاد به جن و جن‌زدگی در فرهنگ بومی جنوب کرمان

« باورها و اعتقادات و گاه خرافات مربوط به جن در میان مردم ایران و دیگر بلاد نشان از واقعیتی عمیق با قدمتی دیرینه دارد. نفوذ این مفهوم در باورهای مردم باعث بروز خرافات و اعتقاداتی گشته است.

باور به جن و جن‌زدگی اگرچه در فرهنگ عامۀ بسیاری از مناطق ایران رواج دارد، اما در اقلیم جنوب و جنوب‌شرق کشور، به‌ویژه منطقۀ کرمان، صورت‌بندی متمایزی می‌یابد. در این ناحیه، جن‌ها غالباً با فضاهایی چون نخلستان‌ها، قنات‌ها، بیابان‌ها و مکان‌های متروک پیوند خورده و حضور آن‌ها بخشی از زیست روزمرۀ مردم تلقی می‌شود؛ در حالی‌که در مناطق شمالی و غربی ایران، این باور بیشتر به موقعیت‌های استثنایی و فضاهای جنگلی یا کوهستانی محدود می‌ماند. در آثار داستانی سهراب براهام نیز جن و جن‌زدگی نه به‌مثابه رخدادی صرفاً خارق‌العاده، بلکه به‌عنوان حضوری مداوم و اقلیمی بازنمایی می‌شود که رفتار شخصیت‌ها و منطق کنش روایی را شکل می‌دهد.

«می­گفت: دم ظهر تنها نباید لب آب بیاییم، باید با هم باشیم» می­گفتم « چرا؟» می­گفت « ظهر دیو سفید می­آید لب رود آب تنی می­کند اگر یک نفر باشیم اذیتمان می­کند. اما دو نفر باشیم می­رود جای دیگر.»(براهام، ۱۳۹۵: ۵۶)

«بچه که بودم مادرم می­گفت: « بیچاره بچه­ام جن زده شده است، حرف­های نامربوط می­زند» می­گفت « دم غروبی رفته لب جوی آب زیر درخت کنار، گربه سیاهی را دیده، که سه پا داشته». می­گفت: « حبیب ناسالمه، حال و حواسش جمع نیست، جن­ها به همش ریخته­اند» هر عصر چهارشنبه پیش ملا می­رفت و برایم دعا می­گرفت، یکی می­بست به دو بازویم، یکی می­شست و به خوردم می­داد و یکی را با اسفند دود می­کرد توی خانه». (همان: ۶۵)

«رحمی توی دلم افتاد، با دستانش زمین را چنگ زده بود که بتواند بلند شود، اما بی­فایده، تسلیم شده بود و هوای مرگ را انتظار می­کشید! ملّا گفته بود: « این گاو دیو زده شده، گوشتش قابل خوردن نیست» و او را نکشتند».( همان: ۸۰)

ریختن آب گرم در شب، نزد مردمان این خطه و بسیاری از نواحی ایران شگون ندارد.

در زیر خاک، محل زندگی جنیان است و در آنجا زاد و ولد می­کنند. از این رو باید هنگام ریختن آب داغ بر روی زمین به ویژه هنگام غروب و شب، لفظ بسم­الله گفته شود تا جنیان کنار بروند و روی آن­ها ریخته نشود. اگر زنی بچه­ای برایش نمی­ماند و به نحوی بچۀ او می­مرد، او را پیش ملا می­بردند. او بلافاصله می­گفت که در طول زندگی­اش ممکن است یک بار آب داغ بر روی زمین ریخته و بسم­الله را نگفته،در نتیجه، بچۀ جنی سوخته و اکنون مادر آن بچه در پی انتقام است و هر بچه­ای که از این زن متولد شود، می­کشد. (صرفی، ۱۳۹۱: ۳۱۰)

« شب بود و ظرفی را که پر از آب جوش بود به بیرون ریختم. مادرم ناراحت شد و گفت: « آب جوش رو بیرون ریختی، آهسته بریز و بسم­الله بگو»

گفتم: چرا

گفت: اگه بسم ­الله نگی، آبای جوش رو سر اجنه می­ریزه!

گفتم: اجنه بیرون در جلوی در خانه خودمون چی می­خوان؟

گفت: اجنه از بوی غذای مردم تغذیه می­کنند.

گفتم: کی می­گه؟

گفت: اعتقاد و باورهای قدیم». (براهام، ۱۳۹۶: ۱۳۳)

صدای گریه ملایمی به گوشم رسید، رویم را برگرداندم و دیدم زیر درخت جنازه­ای را غسل می­دهند. مرده را از پهلوی چپ به پهلوی راست چرخاندند و آب می­ریختند… نمی­دانم چه دَم گذشته بود و من، مات و مبهوت به آنها نگاه می­کردم. آنها توجهی به من نداشتند، ناگهان صدایی به گوشم خورد: « غلامحسین، غلامحسین ننه، چرا نمی­آیی»؟ رویم را برگرداندم، گاو با دست­هایش زمین را می­کَند، رویم را دوباره به طرف درخت شه­گز چرخاندم، هیچ اثری از جنازه و افراد دورش نبود. ننه دوباره تکرار کرد: « ننه چرا جواب نمی­دهی»؟! زبانم قفل شده بود، به طرفش دویدم و دستان را دور کمرش حلقه زدم. بغلم کرد و مرا به روشنایی برد. گفت: « ننه ترسیدی»؟ گفتم: «ها: چند نفر را دیدم که مرده­ای را غسل می­دادند». پیرهنم را بالا زد و روی نافم را بوسید، زن همسایه را صدا کرد و گفت:« مشهدی مریم، مشهدی مریم، بدو که بدبخت شدم، غلامحسین ترسیده». مشهدی مریم جلدی آمد و گفت: « سر شکمش را ببوس که بچه زهره ترک نشود»! ننه گفت: « بوسیدم» و مشهدی مریم پسر بزرگش را صدا کرد و گفت: « ننه جلال بدو ملا را خبر کن، غلامحسین اذیتی شده» همان لحظه به داخل کپرمان رفتم و به خواب رفتم. نمی­دانم به سرم چه آمده بود، وقتی به خودم آمدم که عدۀ زیادی از همسایه­ها را دور خودم دیدم و ملایی که در حال خواندن قرآن بود. تا چهل روز هیچ گونه چربی و ترشی بهم ندادند . همیشه سرم گیج می­رفت… ملا چیزهایی خواند و درب شیشه را که کنارش بود را بست و گفت: « جن­ها را درون شیشه کردم، تا بچه خوب نشده کسی درب شیشه را باز نکند» و ننه تا حدود چهل روز از شیشه مواظبت می­کرد تا کسی جن­ها را آزاد نکند».(براهام، ۱۳۹۹: ۸۳-۸۲)

باور دیگر در مورد اجنه که بسیار در نزد مردمان این خطه مرسوم است عقیده به آل است.

آل (al). «در باور عوام زنی است پشمالو که در شب ششم زایمان زنان به سراغ آنان می­رود و اگر تنها باشد او را می­کشد.

آل و زال زن و شوهر بودند، بچه­دار نمی­شدند، حسودیشان می­شد، بنابراین هرجا پسری را ختنه می­کنند، زال خودش را می­رساند و هر کجا زنی بزاید، آل خودش را می­رساند». (صرفی، ۱۳۹۱: ۳۰۵)

«یکی از اعتقاداتی که مردم در زمان قدیم داشتند، اعتقاد به وجود دیو، آل و غول بود. این اعتقاد در بین روستاییان بیشتر بود. زمانی که یک زن زایمان می­کرد، به مدت ۱۰ روز او بچه­اش را تنها نمی­گذاشتند و حتماً می­بایست یک نفر در کنار او باشد و نخ­های سیاه و سفیدی در هم می­تابیدند و به دست زن می­بستند تا زن آسیب نبیند. بچه­اش را روی کمو (غربال) می­گذاشتند و می­گفتند نباید روی زمین باشد. هنگام شب که می­خواست بخوابد، بالای سر او چاقو و قرآن قرار می­دادند. بنابر اعتقاد ایشان آل جگر زن را می­برد و اگر یک زن بی­حال می­شد، می­گفتند آل جگر او را برده و فوراً اسب می­آوردند و تیراندازی می­کردند و می­گفتند که آل از شیهۀ اسب و صدای تفنگ می­ترسد و جگر زن را برمی­گرداند و اگر آل جگر را به آب یا خاکستر برساند، حتماً زن از بین می­رود. اگر زن تازه زایمان کرده حالش به هم می­خورد، اسب می­آوردند، اگر اسب شیهه می­کشید و پاهایش را به زمین می­کوبید، می­گفتند که آل زن را زده است و یک دعای مخصوص می­خواندند و مقداری جو در کوش(دامن) زن می­ریختند و اسب آن­ها را می­خورد. بدین ترتیب کم­کم حال زن خوب می­شد». (همان: ۵۴)

«به مدت شش شب، شب­نشینی به راه انداختم و هر شب، دو برۀ پرواری کشتم و شب شش همه جمع بودند و هر کدام قصه­ای روایت می­کردند…. زن­ها در کپری دیگر، دور سکینه را گرفته بودند، نیت بر این بود شب را به جمع بگذرانیم… شش شب نباید زن تازه زایمان کرده و نوزادش را تنها بگذارند. می­گفتند: « این امکان وجود دارد جن یا همان شی نامریی به نام آل، دل نوزاد یا مادرش را ببرد».(براهام، ۱۳۹۹: ۱۲۸)

باور به «آل» در فرهنگ مردم خطۀ کرمان، بازتابی از اضطراب‌های جمعی پیرامون زایش و آسیب‌پذیری زن و نوزاد است و در پیوندی مستقیم با شرایط زیستی و اقلیمی منطقه شکل گرفته است. این باور، با سامان‌دهی مجموعه‌ای از کنش‌های آیینی و جمعی برای حفاظت از مادر و کودک، نقشی فعال در تنظیم رفتارهای اجتماعی ایفا می‌کند. سهراب براهام با بازنمایی این اعتقاد، «آل» را از سطح یک باور خرافی فراتر برده و آن را به سازوکاری روایی برای تبیین ترس، بحران و کنش شخصیت‌ها تبدیل می‌کند.

۳-۱-۴٫ اعتقاد به چشم­زخم

از باورها و اعتقاداتی که از دیرباز در بین مردم مرسوم بوده، چشم شور یا چشم زخم بوده است این مورد در جای جای ایران زمین با تفاوت­ها و تشابهاتی، وجود داشته است و همواره راهکارهایی برای جلوگیری از چشم­زخم ارائه می­شده است که بیشتر جنبه خرافی داشته و در بسیار موارد ناشی از کم­سوادی و بی­دانشی معتقدان بوده است.

« اعتقاد به چشم­زخم، ریشه­ای عمیق در میان ملّت­ها دارد. در قرآن کریم نیز بر درستی آن صحه گذاشته شده است. بسیاری از مفسران، آیۀ شریفۀ « و إنْ یکادُ الذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ باَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّکْرَ و یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونَ وَ ما هُوَ اِلّا ذِکْرُ لِلْعالَمینَ» (قلم/ ۵۲-۵۱) را به چشم­زخم و دفع آن مربوط دانسته­اند. چشم­زخم عبارت از آسیبی است که تصور می­شود از نگاه حسود یا بدخواه یا حتّی ستایشگر به کسی یا چیزی می­رسد. در دایره­المعارف دین (ویراستۀ الیاده) آمده است که اعتقاد به تأثیر چشم بد، جهانی است. پیامبر (ص) فرموده است: « العین حق» ( چشم زخم حقیقت دارد)». ( خرمشاهی، ۱۳۶۸: ۸۷۳)

«گلوبند یادگاری مادرش را هم به گردن سفید و بلندش نبسته بود که مثل بچه­گی­ها که مهره­هایی که مادرش از دل عزیزی به گردنش می­بست تا چشم نخورد». (براهام: ۱۳۹۶: ۹)

در برخی موارد برای کسی که دچار چشم زخم می­شد زاغ یا زاجی می­سوزاندند.

« در روستای حسین آباد جیرفت اگر بچه­ای چشم می­خورد، یک تکه زاغ را برداشته به کسانی که مشکوک بودند که کودک را چشم زده­اند، می­دادند تا آب دهان به آن بزنند. بعد آن را توی آتش می­انداختند. خوب که از جوش می­افتاد، آن را کف دست می­مالند و به طرف قبله می­پاشند و یا مقداری دشتی(اسفند) را در مشت گرفته دور سر بچه می­گردانند و این شعر را نیز می­خوانند، اسفند سر کوه، اسفند بن کوه، دندون سیاه، دندون سفید…. . بعد اسفند را روی آتش ریخته سر طفل را روی دود آن می­گیرند. دود را از زیر لباس و دامن او عبور می­دهند. سوختۀ اسفند را نیز برداشته به هفت جای بدن کودک می­مالند». ( صرفی، ۱۳۹۱: ۱۰۱)

«پدر گفت: « کاش دم غروبی رفته بودم تا مشهدی صنم براش زاغی بسوزونه» .

مادر گفت: « خدا کنه اذیت شدۀ اجنه نباشه. کاش می­تونستی بری پیش ملّا حسن باش یه دعایی بگیری!». (براهام: ۱۳۹۶: ۱۰)

در پاره­ای از موارد داغ گذاشتن هم مرسوم بوده که آن هم به نوعی برای جلوگیری از چشم زخم استفاده می­شد.

« یادم است که بچه بودم هر وقت که بچه­ای مریض می­شد، می­گفتند« همین بچه یتیم را بگیرید بیاورید تا داغش کنیم» می­گفتند تو پیچ داری. موهای جلوی سرم را نگاه کن، کمی پیچ خورده­اند. می­گفتند « این پیچی که در موهات افتاده دم عقرب است، برای بچه­های هم سن و سالت زننده است. باید روی آن داغی بگذاریم. (براهام، ۱۳۹۵: ۵۷-۵۶)

۴-۱-۴٫ دیگر باورها و عقاید

«روزها پشت چینه گلی باغمان، لای پونه­ها می­نشستم و مثل پرنده سوت می­زدم و صدای آن را در می­آوردم. زن­ها اعتقاد داشتند که صدای این پرنده حامل خبری است که می­تواند خیر باشد یا ناگوار. وقتی که صدای این پرنده به گوششان می­رسید دور و بر خانه را جاروب و آب پاشی می­کردند و با صدای بلند می­گفتند: « خیر خیر خیر. امیدواریم که خضر نبی­الله بر خونه­مون گذر کند». (براهام، ۱۳۹۶: ۱۶)

سر و صدا برپا کردن و اظهار شادمانی و هلهله در هنگام ماه گرفتگی.

نویسنده در توضیح این مطلب آورده است: «در فرهنگ جنوب کرمان در قدیم هر وقت که ماه گرفتگی می­شد، مردم جشن شادی می­گرفتند. زن­ها کِل می­زدند، جوان­ها به طبل و حلب می­زدند و شبا می­کشیدند. بر این عقیده بودند که باید جشن شادی بگیریم تا ماه آزاد شود».( براهام، ۱۳۹۵: ۹۹)

« صدای کل زدن زن­های آبادی یکی بعد از دیگری بلند شد. جوان­ها به حلب می­زدند و بچه­ها شبا می­کشیدند. جهانگیر جلو آمد و گفت: « کدخدا. ماه! قرض­دارها ماه را گرفته­اند!» (همانجا)

کدخدا و عبدالله و سید همه به آسمان نگاه کردند. ماه گرفتگی شده بود. کدخدا گفت: بگو مردم شادی کنند تا قرض­دارها ماه را آزاد کنند»

آقای معناصری بعد از نگاه کردن به جزوه­هایی که نوشته بودیم روی صندلی نشست و گفت: « کی می­تونه در مورد ماه گرفتگی برام توضیح بده؟ چرا وقتی که ماه گرفتگی می­شه، باید شادی گرفته بشه؟

هر کدام از بچه­ها چیزی گفتند. یک نفر گفت: « آقا به دو دلیل. دلیل اول اینه که مردم ما وقتی که یکی می­میره تا یه سال کسی توی آبادی جشن شادی نمی­گیره. میگن: « باید برای مرده و خانواده­اش احترام قائل شد و بعد که ماه­گرفتگی میشه، مردم شادی میکنن تا ماه آزاد بشه، این طوری به خونوادۀ عزادار می­فهمونن که باید غم رو با شادی کنار گذاشت و غم تنها برای ما آدم­ها نیست، بلکه ماه آسمون هم بعضی وقتا غم و اندوه داره» آقای معناصری خوشش آمد و گفت: « دلیل دوم؟». اون گفت: « دلیل دوم اینه که از قدیم تا حالا هر کی توی آبادی به کسی چیزی قرض می­ده، به جاش نوشته و مدرکی نمی­گیره. بیشتر معامله­ها به صورت شفاهی و قول مردونه­ست. اما پیدا می­شن کسایی که حساب دیگرون رو نمی­پردازن. وقتی که ماه گرفتگی می­شه، مردم با جشن شادی­شون به آدم­های بد حساب می­فهمونن که قرض­دارها دامن ماه رو می­گیرن، روش رو تاریک می­کنن. هر کی برای دادن بدهیش عجله نکنه روزگارش سیاه می­شه». (براهام، ۱۳۹۶: ۳۱-۲۹)

«بهار بود و مرغ­ها توانایی داشتند هر کدام بیش از بیست جوجه سالم زیر بال خود پرورش دهند، تخم­ها را به داخل صندوقچه­ای چوبی روی کاه یا علف خشک شده یک جا می­گذاشتند و بعد مرغ را به سه صلوات سه دفعه دور صندوقچه می­چرخاندند و بعد آرام روی تخم­ها می­گذاشتند. بر این عقیده بودند که ریختن تخم­ها یک جا زیر مرغ باعث می­شود یک دفعه جوجه شوند و چرخاندن مرغ به دور صندوقچه و تخم نشان از حصار و پاسبانی است». ( همان: ۸۱)

«همان روزها زمین لرزه­ای آمد و از این زمین جنبش، همه از اتاق­ها به کپرها پناه بردیم، بعضی­ها نگران از این بودند که ای کاش در هنگام زمین لرزه مقداری خاک را از زمین برداشته بودیم، بر این عقیده که اگر ملا بر آن خاک دعایی خوانده و به باد داده بود، می­توانست هر کسی را دل­آویز کند، کسی که از خانه قهر کرده است، به خانه بازگرداند، کسی که به سفر رفته است زودتر بازگردد و دختر یا پسری که دلش به دیگری بند نباشد، دلشوره­ای به دلش بیفتد و بی­طاقت او شود». ( همان: ۸۲)

«یادت رفته خدا بیامرز ننه خاور چه می­گفت؟! می­گفت: « جهیدن هر عضوی از بدن یک حکمتی دارد مثلاً پریدن پلکِ چشم راست، بالا دال بر خوش حالی و زیرین دال بر غم است، یا پلک چشم چپ، بالا خیر است و پایین شر است! پریدن لب بالا  شر و دعوا و پایین غم است. خدا رحمتش کند، چه چیزها که نمی­دانست»!(براهام:۱۳۹۹: ۱۵۷)

«خاتون زن کدخدا اشاره کرد به حکیمه: « کسی بگذار حناهای ماهرخ و جهانگیر را شل کند که زن پسرداری باشد. زن بی­بچه یا دخترداری نباشد. خوبیت ندارد. ». ( براهام، ۱۳۹۵ :۶۲)

«گفتم: « به این چوب­های ریخته به روی آتش خوب نگاه کن! ببین چوب­های نیمه خشک گز، چگونه فیش­فیش صدا می­دهند و دود می­کنند، از قدیم گفته­اند:« وقتی چنین بشود، حتماً کسی دارد غیبت روشن کنندۀ آتش را می­کند. (براهام، ۱۳۹۹: ۱۳۶)

«آن وقت­ها سگی داشتیم که دُمش را زده بودیم، آن وقت­ها دُم سگ­ها را می­زدند و جلوی خانه چال می­کردند،به این باور بودند که با این کار سگ­ها از حوالی خانه­ای که دم­شان در آن جا چال شده، دور نمی­شوند (همان: ۱۰۹)

گفت: « من از لاوۀ سگ می­ترسم»! گفتم: « لاوۀ سگ که ترس نداره». گفت:« آن وقت­ها که بچه بودم، سگ همسایه­مان شگرالله، چند روز پی­ در پی لاوه می­زد، همان روزها سرخک آمد و خیلی از بچه­های محدوا مردند، برادر و خواهر من هم مردند.» (همان: ۴۴)

«صدای شغال­ها از اطراف به گوش می­رسید. گفت: « هر وقت صدای شغال­ها بلند می­شود، اگر کفش­هایمان را در بیاوریم و روی آنها بایستیم صدایشان قطع می­شود». (همان:۲۵)

۴ـ۲ـ دانش بومی

دانش بومی مجموعه‌ای از تجربه‌های زیسته، شیوه‌های سنتی زیست‌محیطی، و سازوکارهای فرهنگی‌ـ‌اجتماعی است که در دل تاریخ شفاهی و حافظۀ جمعی یک قوم یا جامعه ریشه دارد. این دانش، برخلاف نظام‌های دانایی رسمی، بر اساس انتقال نسل‌به‌نسل، مشاهده، تجربه مستقیم و ارتباط نزدیک با طبیعت و محیط اجتماعی شکل گرفته و در قالب‌هایی همچون روایت‌های عامیانه، ضرب‌المثل‌ها، آیین‌های درمان، خرافات، مناسک و باورهای زنده بازتولید می‌شود. در ادبیات اقلیمی، دانش بومی نه‌تنها به‌عنوان منبعی برای شخصیت‌پردازی، فضاسازی و روایت واقع‌گرایانه عمل می‌کند، بلکه در بسیاری موارد، در پیوند با ساختارهای آیینی و باورهای اسطوره‌ای، به سازۀ معنایی روایت بدل می‌شود. در داستان‌های سهراب براهام، دانش بومی به‌عنوان بخشی بنیادین از زیست‌جهان شخصیت‌ها و جامعه روایی ظاهر می‌شود؛ دانشی که شامل شیوه‌های محلی درمان، تفسیر سنتی بیماری، باور به تأثیر اشیاء یا افعال خاص بر سرنوشت افراد و شناخت مناسبات اجتماعی غیررسمی در دل فرهنگ اقلیمی جنوب کرمان است. براهام با به‌کارگیری این مؤلفه‌ها، نه‌تنها روایت را در بستر بومی مستقر می‌سازد، بلکه نشان می‌دهد چگونه این داناییِ محلی با مناسک آیینی و بافت فرهنگی منطقه در هم تنیده است و به خلق جهانی داستانی منحصربه‌فرد می‌انجامد.

«چندین نفر اسهالی گرفته بودند. ناخدا می­گفت. « چای خشک نرم کنید، بدهید بالا تا دلتان چفت شود». ( براهام، ۱۳۹۵: ۱۷)

«بچه­های بندر پاره­ای از راه جهانگیر را کول کرده بودند، نوروز می­گفت:« برای رفع سردردش باید رگ خوابش را بگیریم». دور و بر جهانگیر را خلوت کردند روی زمین دراز کشیده بود، نوروز کنارش نشست و ازش خواست که روی دو پا بنشیند. جهانگیر به سختی نشست، سردرد امانش را ربوده بود. نوروز سرش ایستاد و دوبار با سر انگشتانش و شاهرگ دو طرف گردنش را لمس کرد و بعد آهسته روی هر دو شاهرگ را فشار داد و کمتر از چند ثانیه دستانش را برداشت و دوباره تکرار کرد. نوروز می­گفت: « نگه داشتن زیادی باعث می­شود خون از جریان بیفتد و طرف بیهوش شود. تنها فایده این کار این است که با گرفتن رگ­ها، خون از جریان می­افتد و باز به جریان ادامه می­دهد. که این کار باعث شوکی به سر می­شود و سردرد از بین می­رود» ( همان: ۳۳-۳۲)

«وقتی به هوش آمدم ریخته بودند چند تا زن دور و برم، روی شکستگی، چای خشک ریخته بودند که خون بند بیاید».( همان: ۶۰)

«پدر گفت: « خدا کنه بچه، مالاریا نداشته باشه» مادر آهی کشید و گفت: « یه دونه انار شیرین می­تونست تب گرمش رو پایین بیاره!. خدا کنه دیفتری نباشه».( براهام: ۱۳۹۶: ۱۰)

«کُنارها تازه رسیده بودند، یک عده جابندهایشان به سر شانه بود و علف می­بریدند، یک نفر آواز می­خواند و هر کسی سرش  به کار مشغول بود. چند نفر گاوی به زمین زده بودند و داسی را روی آتش، داغ  و سرخ می­کردند تا پهلوهایش را داغی بگذارند. می­گفتند: « بیماری ولوا گرفته (تب برفکی)، باید دنده­هایش را داغی بگذاریم تا خوب شود». (براهام،۱۳۹۹: ۶۶)

«مشهدی سمنبر چشمانش را تنگ کرد و گوش­هایش را تیز. مکثی کرد و گفت: « ای خواهر! هنوز زود است که بفهمیم دختر دارد یا پسر. زن حامله­دار اگر حامله­اش گرد باشد و پهن و باسنش هم چاق باشد و صورتش زیبا، پسر دارد. اما اگر زنی حامله­اش تیز به جلو باشد و باسنش لاغر و صورتش زشت و خاکستری، دختر دارد و اگر زنی زایمان کند از روی بند ناف نوزادش می­شود تشخیص داد که نوزاد بعدی­اش چه خواهد بود

حکیمه جلو خزید و گفت:« چطوری؟! مشهدی سمنبر بگو چطوری می­شود فهمید؟»

سمنبر خنده­ای زد و گفت: « روی بند ناف نوزاد اگر دانه­هایی مثل دانۀ باقله باشد، معلوم است که فرزند بعدی دختر است و اگر مثل دانۀ مروارید سفید بدرخشد، پسر است». ( براهام، ۱۳۹۵: ۲۳)

«گفت: « تو هنوز دختری، ازدواج نکردی؟ چه شده که به همراه غلامحسین راه افتادی؟ حکماً هنوز نامزد هستید.» گفتم. « از کجا فهمید»؟ گفت: « کربلایی زن فهمیده­ایه، خودش گفت که قابله هم هست می­گفت تمام بچه­های آبادی روی دستان من به دنیا آمده­اند. می­گفت من می­توانم تشخیص بدهم بچۀ یک زن حامله­دار، دختر است یا پسر. گفت از روی راه رفتنت و پردۀ گوشۀ چشمت معلوم هست که هنوز دختری».(براهام،۱۳۹۹: ۳۹)

«گوش­هایشان (گوش سگ­ها) را می­بریدند به این منظور که خوب بشنوند و وقتی با دیگر سگ­ها درگیر می­شوند، گوششان را گاز نگیرند که کرم بزنند و بمیرند». (همان: ۱۰۹)

۴ـ۳ـ آداب و رسوم

آداب و رسوم به‌عنوان مجموعه‌ای از کنش‌های تثبیت‌شده، بازتابی از نظام ارزشی، نگرش فرهنگی و تاریخ زیستۀ یک اجتماع به‌شمار می‌آیند. در این زمینه « آداب و رسوم هر جامعه را می­توان مجموعه­ای از رفتارهای دینی و غیر دینی گروهی از مردم دانست که به دلیل مشترکات دینی یا ملی گرد هم آمده­اند و به دلیل زیربنای فکری مشترک، از باورها و رفتارهای یکسانی پیروی می­کنند». (مزدا پور، ۱۳۸۳: ۱۰۱). این رسوم که در بستر سنت و حافظۀ جمعی شکل می‌گیرند، دربردارندۀ قواعدی نانوشته‌اند که رفتارهای فردی و جمعی را در مناسبت‌های خاص (زایش، مرگ، سوگواری، جشن، بیماری، ازدواج و…) هدایت می‌کنند. در فرهنگ‌های سنتی، بسیاری از این آداب ریشه در ساختارهای آیینی و اسطوره‌ای دارند و نوعی منطق نمادین و تقدیسی را در رفتارهای روزمره جاری می‌سازند. در ادبیات اقلیمی، آداب و رسوم نقش کلیدی در ساخت فضا، هویت‌بخشی به شخصیت‌ها، و شکل‌گیری تقابل‌های روایی ایفا می‌کنند. این عناصر، نه‌تنها برای خلق فضای بومی به‌کار گرفته می‌شوند، بلکه در پیوند با آیین‌ها، به بازنمایی الگوهای فرهنگی و ساختارهای ذهنی جامعه داستانی می‌انجامند. در داستان‌های سهراب براهام، آداب بومی جنوب کرمان ـ از شیوه‌های سوگواری، نحوه زایش، تفکیک جنسیتی، تا آداب شفابخشی، نفرین‌زدایی و پرهیزهای سنتی ـ حضوری معنادار دارند. این عناصر در پیوند با بافت اقلیمی و اسطوره‌های محلی، نه صرفاً به‌عنوان جزئی از تزئینات داستانی، بلکه به‌عنوان سازه‌های فرهنگیِ کنش‌ساز در روایت ایفای نقش می‌کنند.

۱-۳-۴٫مجموعه آداب و رسوم مربوط به ازدواج

آداب و رسوم مربوط به ازدواج در جنوب کرمان، در مقایسه با بسیاری از مناطق دیگر ایران، پیوندی پررنگ با آیین‌های جمعی، فضاهای عمومی و عناصر طبیعی دارد. آیین‌هایی چون سرتراشن، حمام‌بردن داماد در جوی آب، موسیقی آیینی، رقص‌های جمعی و مشارکت گستردۀ مردان و زنان، نشان می‌دهد که ازدواج در این اقلیم نه صرفاً یک پیوند فردی یا خانوادگی، بلکه کنشی اجتماعی و آیینی است که کل اجتماع محلی در آن سهیم می‌شود. این در حالی است که در بسیاری از مناطق شهری و مرکزی ایران، آیین‌های ازدواج بیش‌تر به فضاهای بسته، تشریفات رسمی و مناسک قراردادی محدود شده‌اند. در روایت‌های سهراب براهام، این آداب ازدواج با حفظ ریشه‌های آیینی و اقلیمی خود، به سازوکاری برای نمایش همبستگی اجتماعی، حافظۀ جمعی و منطق فرهنگی زیست‌بوم جنوب کرمان تبدیل می‌شوند.

«شیخ روی قالی امگزی نشسته بود و همه اطرافش نشسته بودند. می­گفت : « گذشت آن زمان که مردم به طور شفاهی عقد کسی را می­بستند یا می­گفتند « پسر با نیت ازدواج در حضور سه نفر آدم بالغ از روی بوته جری بپرد و دختر مورد علاقه­اش به او حلال می­شود! امروز خدا را شکر عقدنامه روی کاغذ نوشته می­شود و همه امضا می­کنند با سند معتبر». (براهام، ۱۳۹۵: ۶۱)

«غروب عصر شلین بود. عصر روزی که برای داماد جشن سرتراشن گرفته بودند، عصر روزی که داماد را بعد از سرتراشن به حمام همان جوی آبی بزرگ که از پشت خانه­ها می­گذشت، برده بودند. جوی آبی که هر روز بچه­ها در آن ماریو، ( مارآبی) بازی می­کردند… سازی، ساز می­زد و دُهلی تا حد پاره شدن پوست دهل چوب دهل را روی سر می­گرفت، و می­چرخید و می­زد تا صدایش به دورترین نقاط آبادی برسد! زن­ها رقص شیلی می­رفتند با دستمال­های رنگارنگ، مردها و جوانان، چوب بازی می­کردند و شبا می­کشیدند». ( براهام، ۱۳۹۶: ۸۳-۸۴)

«از دور صدای ساز و دهل به گوشم می­رسید، آهنگ سرتراشن را می­زدند. با خودم گفتم: « آهنگ سرتراشن را قبل از بردن داماد به حمام می­زنند و برای عصر روز شلین، یعنی روز قبل از شب زفاف است، چه ربطی دارد که این آهنگ را در شب بزنند»؟! (براهام،۱۳۹۹: ۸۱)

۲-۳-۴٫ رسم میار

«گفت: «آمدم که کمکم کنی». گفتم «قول می­دهم کمکت کنم. گفت قول مردانه»؟ گفتم « آدم مگر می­تواند به کسی که به میارش آمده باشه پناه نده». ( براهام، ۱۳۹۵: ۱۲۱)

نویسنده در کتاب دیگر خود، غلامحسین یاغی، این رسم را اینگونه معرفی کرده است.

رسم این جماعت این بود که اگر کسی به آن­ها پناه می­آورد از جان و مال و فرزندشان می­گذشتند تا به پناهنده کمک کنند و خواسته­اش را به جای می­آوردند و به این رسم میار می­گفتند. (براهام، ۱۳۹۹: ۹۰)

 

برپایه تحلیل­های صورت گرفته از سه اثر داستانی سهراب براهام، می­توان دریافت که عناصر اقلیمی نه صرفاً به عنوان تزئینات زبانی، بلکه به منزلۀ ساختارهای بنیادین روایت عمل کرده­اند. به منظور ترسیم تصویری نظام­مند از این عناصر و بازتاب آن­ها در بافت روایی آثار، جدول زیر تنظیم شده است. این جدول با دسته­بندی انواع مولفه­های اقلیمی، ارائۀ نمونه­های شاخص و تحلیل کارکرد روایی هر مولفه به تبیین هر چهه دقیق­تر پیوند میان فرهنگ زیست­بومی جنوب کرمان و روایت داستانی براهام کمک می­کند.

ردیف گروه مولفه اقلیمی نوع مولفه کارکرد در داستان نمونه ­های دقیق نقش در روایت و مفهوم
۱ باورهای آیینی و اسطوره­ای باور به موجودات نامرئی (جن، آل) ایجاد تعلیق، تشدید بحران روایی، لایه­های روانی شخصیت جن در بی­پدر (عامل ترس کودک)، آل در غلامحسین یاغی (تهدید مادران) پیشبرد حوادث، ایجاد لایۀ اسطوره­ای در روایت
۲ باورهای حفاظتی استفاده از نمک، آیین­های دفع شر حفاظت از خود و اجتماع در برابر شر پاشیدن نمک در زایشگاه، نمک در جیب کودکان نمایش فرهنگ دفاعی، بازتاب ترس­های جمعی
۳ آداب و رسوم اجتماعی آیین­های مناسکی تعمیق روابط اجتماعی، مشارکت جمعی، انتقال فرهنگ شب نشینی شب ششم زایمان، رسم میار، جشن ماه­گرفتگی تقویت شبکه اجتماعی داستانی، بازتاب مشارکت آیینی مردم
۴ دانش­های بومی و تجربی علوم محلی پیوند روایت با زیست سنتی، ایجاد واقع­نمایی درمان چای خشک برای زخم، داغ گذاری گاو بیمار، تشخیص جنسیت جنین با نشانه­های ظاهری واقعیت بخشی به زندگی سنتی، بازتاب حکمت­های زیست بومی
۵ نمادهای طبیعی و کیهانی نماد ماه گرفتگی، نشانه­های آسمانی رمزگذاری معنایی، ایجاد بحران نمادین جشن نجات ماه تعمیق مفاهیم خیر و شر، نمایش اتصال مردم با طبیعت کیهانی
۶ ساختار ذهنی فرهنگی الگوهای تفکر اسطوره­ای جهت دهی رفتار و نگرش شخصیت­ها ترس از جن، آیین تطهیر با نمک بازنمایی ساختارهای عمیق فرهنگ سنتی جنوب کرمان

 

 

نتیجه

پژوهش حاضر با نگاهی علمی و مبتنی بر تحلیل محتوایی دقیق، به کاوش در ابعاد ادبیات آیینی – اقلیمی در آثار داستانی سهراب براهام پرداخت و توانست تصویری روشن و مستند از کاربست عناصر فرهنگی و زیستی در روایت‌های این نویسنده معاصر ارائه دهد. یافته‌های این بررسی نشان می‌دهد که براهام، در راستای رسالتی هنری ـ فرهنگی، آگاهانه و هدفمند، به احیای زیست‌بوم فرهنگی- آیینی جنوب کرمان در دل داستان‌های خود پرداخته است. آنچه آثار او را از سایر نویسندگان هم‌عصر متمایز می‌کند، نه صرف بهره‌گیری سطحی از مؤلفه‌های بومی، بلکه ایجاد یک جهان داستانی مستقل بر بنیان همین مؤلفه‌هاست.

براهام در سه اثر بررسی‌شده ـ بی‌پدر، باران روز هجدهم و غلامحسین یاغی ـ نشان می‌دهد که اقلیم و آیین برای او نه ابزار تزیینی بلکه ساختار زاینده در روایت است. حضور باورهای بومی در کنار آداب و رسوم، و آیین‌های کهن، به شکلی منسجم و نظام‌مند در تار و پود داستان‌های او تنیده شده است. این حضور ارگانیک ، آثار او را به نمونه‌ای کم‌نظیر از ادبیات آیینی – اقلیمی ایران معاصر تبدیل کرده است.

براهام به‌خوبی درک کرده است که فرهنگ شفاهی، به ویژه در مناطقی چون جنوب کرمان که ساختارهای مکتوب سنتی ضعیف‌تر بوده‌اند، همواره در معرض تهدید فراموشی قرار داشته است. از همین رو او، با درایت هنری، رویکردی امانتدارانه نسبت به این فرهنگ اتخاذ کرده و با عبور از سطح توصیف صرف، به بازآفرینی تجربه زیسته مردمان منطقه‌اش پرداخته است. در این مسیر، از زبان و ضرب‌آهنگ بومی، باورهای آیینی درباره جن، آل، چشم‌زخم و نمک، و حتی اشکال خاص دانش‌های بومی چون درمان‌های سنتی بهره برده است تا نه تنها فضای زیستی، که ساختار ذهنی و روحی مردم اقلیم را نیز در آثارش بازتاب دهد.

وجه تمایز دیگر آثار براهام در نسبت آن‌ها با ادبیات اقلیمی رایج در ایران، در میزان و شیوه تلفیق مؤلفه‌های بومی با پیکره روایت داستانی است. او به طرزی هنرمندانه از واژگان محلی، اصطلاحات خاص اقلیم، باورهای اسطوره‌ای و شعائر دینی مردمان جنوب کرمان استفاده می‌کند بی‌آنکه به دام شعارزدگی، نوستالژی بی‌ریشه یا بازنمایی سطحی از مولفه­های فرهنگی گرفتار شود. در عوض، این عناصر به گونه‌ای در روایت جاری شده‌اند که خواننده بدون احساس تحمیل، با زیست‌جهان بومی آمیخته می‌شود.

نکته قابل توجه این است که در آثار براهام، باورهای سنتی و خرافی تنها برای ثبت سند فرهنگ عامه به کار نرفته‌اند؛ بلکه از حیث ساختاری، عناصر پیرنگی داستان را شکل می‌دهند. به تعبیر دیگر، این باورها موتور محرکه حوادث داستانی و همچنین شکل‌دهنده لحن، فضا و کاراکترها هستند. این رویکرد دقیقاً همان چیزی است که آثار اقلیمی برجسته را از آثار ضعیف و صرفاً گزارش‌گونه جدا می‌کند.

همچنین، در میان آثار بررسی‌شده، رمان غلامحسین یاغی جایگاه ویژه‌ای دارد؛ زیرا  پیوند آن با مؤلفه‌های اقلیمی – آیینی عمیق­تر و طبیعی­تر است .این اثر نه تنها بازتاب زیست اقتصادی و اجتماعی منطقه است، بلکه آینه‌ای از ذهنیت جمعی مردمان جنوب کرمان محسوب می‌شود؛ ذهنیتی که هنوز هم با باورهای دیرینه، ترس‌های اسطوره‌ای و آرزوهای جمعی درآمیخته است.

از نظر سبک شناختی، براهام با استفاده از روایت‌های خطی، فضاسازی ملموس و دیالوگ‌های آمیخته به لهجه محلی، موفق شده است داستان‌هایی بیافریند که در عین برخورداری از ویژگی‌های محلی، واجد خوانایی جهانی نیز هستند. این نکته نشان از تسلط هنری نویسنده بر تکنیک‌های روایت و ادراک دقیق او از نسبت میان بومی‌نویسی و ارزش‌های عام ادبی دارد.

در نهایت، سهراب براهام را می­توان نه تنها به عنوان یک نویسنده محلی‌نگر، بلکه راوی فرهنگی اصیل و بازآفرین آیین­های زیسته جنوب کرمان شناخته می‌شود؛ راوی‌ای که موفق شده با زبانی بومی، دغدغه‌ای جهانی را بازتاب دهد: دغدغه حفظ حافظه جمعی و میراث فرهنگی در دل عصر تسلط رسانه‌ها و شتاب مدرنیزاسیون. با این حال، محدودیت پژوهش حاضر در تمرکز آن بر سه اثر منتخب و یک محدوده جغرافیایی خاص است؛ به‌گونه‌ای که تعمیم‌یافتگی نتایج به دیگر نویسندگان اقلیمی ایران یا اقلیم‌های متفاوت، نیازمند پژوهش‌های تطبیقی مستقل خواهد بود. این محدودیت البته در پرتو هدف اصلی تحقیق ـ یعنی بررسی عمیق یک نمونه خاص ـ قابل توجیه است. چشم‌انداز پژوهش‌های آینده در این حوزه می‌تواند شامل مقایسۀ آثار براهام با سایر نویسندگان اقلیمی معاصر ایران، تحلیل گفتمانی روایت‌های بومی در پیوند با هویت‌سازی جمعی، و مطالعه‌ی تطبیقی نسبت فرهنگ شفاهی و ادبیات مکتوب در بستر تحولات اجتماعی باشد. همچنین بازخوانی اسطوره‌ها، آیین‌ها و باورهای سنتی در آثار براهام از منظر انسان‌شناسی ادبی، می‌تواند افق‌های پژوهشی نوینی بگشاید و به درک ژرف‌تر از پویایی فرهنگ‌های محلی در متن ادبی معاصر یاری رساند.

 

 

منابع

۱ـ آژند، یعقوب (۱۳۶۹). وضع ادبیات داستانی در قبل و بعد از انقلاب، سورۀ اندیشه، دورۀ اول، شماره ۲۴، صص ۱۷-۱۲٫

۲ـ براهام، سهراب (۱۳۹۵). بی­پدر، تهران، نشر خاموش، چاپ اول.

۳ـ ــــــــــــ (۱۳۹۶). باران روز هجدهم، تهران، نشر خاموش، چاپ اول.

۴ـ ـــــــــــــ (۱۳۹۹). غلامحسین یاغی، کرمان، فرهنگ عامه، چاپ اول.

۵ ـ جعفری، محمدجواد (قنواتی) (۱۳۸۱). در قلمرو ادبیات اقلیمی، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شماره ۶۶-۶۵٫

۶ ـ خرمشاهی، بهاءالدین (۱۳۸۶). حافظ نامه، ۲ج. تهران انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش.

۷ـ داودآبادی، وجیهه (۱۳۸۳). اعتقاد به جن، از خرافه تا واقعیت. فرهنگ مردم ایران. شماره ۳ و ۴٫

۸ ـ دستغیب، عبدالعلی (۱۳۸۰). درباره ادبیات بومی، ماهنامه ادبیات داستانی، شماره ۵۶٫

۹ـ دیماری، محمدعلی (۱۳۹۰). فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم شهرستان کرمان، سپهر دانش، همدان.

۱۰ـ رخ، سحر؛ حجت، عیسی؛ صالحی­نیا، مجید (۱۳۹۷) پیری در خانه، روح نهفته در معماری ایران، مطالعۀ موردی؛ فضاهای مناسب سالمند در معماری بومی کرمان، نشریه هنرهای زیبا- معماری و شهرسازی، دوره ۲۳، شماره۲٫

۱۱ـ روح­الامینی، محمود (۱۳۷۵). نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی، تهران، آگه.

۱۲ـ زرشناس، شهریار (۱۳۸۷). جستارهایی در ادبیات داستانی معاصر، تهرن: کانون اندیشۀ جوانان.

۱۳ـ ستوده، منوچهر (۱۳۳۵). فرهنگ کرمانی، چاپخانه رنگین کمان. تهران.

۱۴ـ سپانلو، محمدعلی (۱۳۷۶). داستان نویسی معاصر؛ مکتب­ها و نسل­هایش، آدینه، شماره ۱۲۲/۱۲۱، ص ۶٫

۱۵ـ ثابتی، حبیب­الله(۱۳۸۷). جنگل­ها، درختان و درختچه­ های ایران، انتشارات دانشگاه یزد، چاپ پنجم.

۱۶ ـ صادقی شهپر، رضا (۱۳۸۹). نخستین رمان اقلیمی در داستان نویسی معاصر ایران، کتاب ماه ادبیات، شماره ۴۰ (پیاپی ۱۵۴). صص ۳۹- ۳۵)

۱۷ـ ـــــــــــــــــ (۱۳۹۱). حوزه­های پنج گانه اقلیمی نویسی در ادبیات داستانی معاصر ایران، پژوهش زبان و ادبیات فارسی، شماره ۲۷

۱۸ـ صرفی، محمدرضا (۱۳۹۱). باورهای مردم کرمان. انتشارات دانشگاه شهید باهنر کرمان. چاپ اول.

۱۹ـ عمادی، محمدحسین؛ عباسی، اسفندیار (۱۳۷۷). حکمت دیرین در عصر نوین، کاربرد دانش بومی در توسعه پایدار، جلد اول. تهران: جهاد سازندگی سابق، مرکز تحقیقات و بررسی مسائل روستایی.

۲۰ـ کریمی، اصغر (۱۳۷۴). اکو موزه (موزۀ انسان و بوم). موزه­ها، ش ۱۵، صص ۴۷- ۳۹

۲۱ـ مزداپور، کتایون (۱۳۸۳). تداوم آداب کهن در رسم­های معاصر زردشتیان در ایران. فرهنگ. س۱۷٫ ش ۱و۲٫ صص ۱۷۹-۱۴۷٫

۲۲ـ میرصادقی، جمال؛ میرصادقی ( ذوالقدر ) میمنت، ( ۱۳۷۷ ) واژه نامۀ هنر داستان نویسی، تهران: کتاب مهناز.

۲۳ـ هدایت، صادق (۱۳۷۸). فرهنگ عامیانۀ مردم ایران، به کوشش جهانگیر هدایت، تهران، چشمه، چاپ دوم.

 

منبع مقاله: مجله فرهنگ و ادبیات آیینی

سردبیر: محمد بهنام فر

مدیرداخلی: عباس واعظ زاده