بشنو؛ هنوز صدای مولانا در جهان ماست
✍️دکتر فرخرو شهابی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی
قرنها از روزگاری که مولانا از بلخ تا قونیه زیست و شعر سرود، گذشته است؛ اما هنوز میتوان صدای او را در هیاهوی جهانِ پیچیدهی امروز شنید. جهان تغییر کرده، شهرها بزرگتر شدهاند، انسان به آسمان رفته، ماشینها جای بسیاری از کارهای انسان را گرفتهاند و… با اینهمه یک چیز چندان تغییر نکرده: خودِ انسان، انسان هنوز خودش را گم میکند و به دنبال معنایی برای زندگی میگردد.
بزرگداشت مولانا در واقع بازخوانی یک میراث جهانی در افق عرفان، ادبیات و انسانشناسی است. بزرگداشت مولانا جلالالدین محمد بلخی را نمیتوان فقط آیینی برای پاسداشت نامِ یک شاعر بلند آوازهی زبان فارسی دانست، مولانا پدیدهای چند لایه در تاریخ اندیشه و تفکر است، شاعری که مرزهای میان شعر و فلسفه، عرفان و اخلاق، فرد و جامعه، تجربه شخصی و حقایق جهانشمول را درنوردید. از این منظر بزرگداشت او بیش از آنکه بازگشت به گذشته باشد، فرصتی برای بازاندیشی در نسبت انسان معاصر با معنا، عشق، حقیقت و دیگری است. بنابراین راز ماندگاری او تنها حاصل زیبایی شعر و موسیقی شعرش نیست، راز ماندگاری مولانا را باید در جایی عمیقتر جستوجو کرد: او دربارهی مسائلی سخن گفته که تاریخ مصرف ندارند، فراتر از زمان و زمانهاند و برای انسان امروزی هم ملموساند؛ دربارهی انسان، عشق، هجران، تنهایی، جدایی، معنا و تمنای بازگشت به خویشتن.
مولانا در قرن هفتم هجری در دورهای از تاریخ زندگی کرد که تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی گستردهای در آن جریان داشت. زندگی او از بلخ آغاز شد و در قونیه به اوج فکری و معنوی رسید، دیدار شمس و مولانا نقطهی عطف زندگی او شد و مولانا را تبدیل به شاعری کرد که از ژرفای جان سخن بگوید. دیوان شمس، غزلهای شورانگیز و بخش مهمی از جهان عرفانی او بدون درک این دگرگونی و تغییرِ برآمده از مواجهه با شمس، قابل فهم نیست. شمس، مولانا را به جستوجوی حقیقت در درون و بیرون از خود برانگیخت و در واقع بزرگترین هدیه شمس به مولانا، شناساندن مولانا به خودش بود، شمس آیینهای شد که مولانا در آن نه چهرهای تازه بلکه خویشتنی فراموش شده را ببیند، خویشتنی که پس از آن دیگر نمیتوانست به زندگی پیشین خود بازگردد.
مولانا مثنوی را با شنیدن آغاز میکند: *«بشنو»* این آغاز، اتفاقی نیست. پیش از آنکه انسان سخن بگوید باید شنونده باشد و شاید بحران انسان معاصر از همین جا شروع میشود، همه میخواهند سخن بگویند اما کمتر کسی فرصت و حوصلهی شنیدن دارد. *«نی»* در جهان مولانا فقط یک ساز موسیقایی نیست، نی صدای انسانی است که از جدایی سخن میگوید، صدای موجودی که از اصل خویش جدا افتاده و در جستوجوی معناست و دقیقا اهمیت مولانا در همین جاست، او مسئله انسان را جدی گرفته است. انسان در آثار او موجودی ثابت و تمام شده نیست، موجودی در مسیرِ شدن است، در جستوجوست، دچار پرسش است و امکان تغییر دارد، همین نگاه مولاناست که اندیشه او را برای جهان امروز قابل گفتوگو میکند، انسان معاصر نیز همچنان با پرسشهای بنیادین روبهرو است: من کیستم؟ چه چیزی به زندگی من معنا میدهد؟ چرا با داشتن امکانات فراوان، گاهی احساس خلأ میکنم؟ چگونه میتوانم با دیگری ارتباطی فراتر از سطح برقرار کنم؟ و شاید مهمتر از همه: چگونه میتوانم خودم را بشنوم؟
این پرسشها نشان میدهد که فاصلهی ما با مولانا، فاصلهی چند قرن نیست. مسئله، زمان نیست؛ مسئله، انسان است. انسانِ قرن هفتم و انسانِ قرن بیستویکم، هر دو در جستوجوی معنا هستند؛ هر دو عشق را تجربه میکنند، فقدان را میشناسند، از تنهایی میترسند و در لحظاتی از زندگی، در پی راهی برای بازگشت به خویشتناند. شاید به همین دلیل است که مولانا هنوز زنده است. او در کتابها محصور نمانده بلکه در پرسشهای ما ادامه پیدا کرده است.