طنینِ تنهایی در خانههایِ خاموش؛ یادی بر یک روایتِ ناتمام
پایگاه خبری تحلیلی لوار/ سهراب براهام، یادداشتی بر کتاب “زخم پنهان تنهایی” اثر تازه منتشر شده سجاد اسحاقی نوشته است که در ادامه می خوانید.
خانه، پیش از آنکه سقف و دیوار باشد، طنینِ جستوخیزها و جدلهایِ کودکانه است؛ سمفونیِ ناتمامی از مهر و کینِ برادرانه و خواهرانه که هویتِ آدمی را در کوره خود صیقل میدهد. اما امروزه، در پسِ دیوارهایِ سنگی و نماهایِ مدرنِ شهرهایمان، سکوتی سنگین رخنه کرده است؛ سکوتی که نه نشان از آرامش، که حکایت از یک تفرّدِ اجباری دارد. کتابی که امروز پیش روی شماست، تنها یک اثرِ پژوهشی یا مجموعهای از دادههایِ آماری نیست؛ این کتاب، فریادِ فروخوردهی نسلی است که در خلوتِ پرهیاهویِ خویش، معنایِ تنهایی را پیش از الفبایِ زندگی آموخته است.
بنده این توفیق را داشتم که در مراحلِ بدویِ نگارش و تدوین، همقدم با نویسنده، سطورِ لرزانِ این اوراق را ورق بزنم. آنچه در این مسیر مرا بهتزده کرد، نه تحلیلهایِ جامعهشناختی، بلکه عریانیِ رنج در کلامِ تکفرزندانی بود که سفرهی دلِ خویش را برای این کتاب گشودهاند. نویسنده عزیز جناب اسحاقی با هوشمندی و جسارتی ستودنی، بهجای پناه بردن به برجِ عاجِ تئوریهایِ انتزاعی، به میانِ میدان رفته و میکروفون را به دستِ کسانی داده است که عمری در تنهاییِ استراتژیک به سر بردهاند.
تکفرزندی در نگاهِ نخست، شاید برای والدینی که درگیرِ تلاطمهایِ اقتصادی و دغدغههایِ معاصرند، راهکاری معقول جلوه کند؛ اما این کتاب به ما یادآوری میکند که برای کودک، این وضعیت یعنی بودن در خانهای که هیچگاه پژواکِ صدایش به گوشِ همسالی نمیرسد. در این روایتها، ما با شانههایی مواجه میشویم که زیر بارِ سنگینِ انتظاراتِ والدین، بهتنهایی خم شدهاند؛ بیآنکه برادری باشد تا نیمی از این بار را بر دوش کشد، یا خواهری که در هجومِ غصههایِ بلوغ، پناهگاهِ رازهایِ مگو باشد.
حتی تصور این مهم نیز تکاندهنده است: کودکی که با سایهی خویش بازی میکند، جوانی که در سوگِ والدین، هیچ شریکِ خونی برای تقسیمِ این غمِ جانکاه ندارد و پیری که میراثدارِ خانهای است که خاطراتش تنها در ذهنِ او زنده ماندهاند. نویسنده بهخوبی نشان داده است که تکفرزندی، تنها یک انتخابِ تربیتی نیست، بلکه نوعی خلعِ سلاحِ عاطفی در برابرِ ناملایماتِ آینده است. قدرتِ بیبدیلِ این اثر در روایتگری آن نهفته است. هر مصاحبه، یک درامِ انسانی است؛ آینهای است که در برابرِ جامعهیِ رو به پیری و انزوایِ ما نگاه داشته شده است. این کتاب، تلنگری است به ما تا بدانیم که کمالِ خانواده در کثرتِ اشیا نیست، بلکه در تکثرِ جانهایی است که در کنار هم رشد میکنند، میرنجند، میبخشند و بزرگ میشوند.
در پایان، انتشارِ این اثر را نه به نویسندهیِ ارجمند، بلکه به وجدانِ بیدارِ جامعه تبریک میگویم. این کتاب را نباید صرفاً خواند؛ باید با آن گریست، باید با آن اندیشید و باید آن را دستبهدست چرخاند تا شاید پیش از آنکه سکوتِ خانههایمان ابدی شود، فکری به حالِ آشیانههایِ تهی از هیاهو کنیم. دعوت میکنم با ورق زدنِ این کتاب، به تماشایِ جهان از چشماندازِ کسانی بنشینید که تنهایی را نه به انتخاب، که به جبر، زیستهاند.
باشد که این کلمات، بیدارباشی برایِ فرداهایِ روشنتر باشد.
“سهراب براهام”