به قلم سهراب براهام
توسط: محمدرضا براهام
تاریخ: فوریه 27, 2018 زمان انتشار: 8:21 ق.ظ کد خبر: 1131

تو تنها یک قصه نویسی، سهراب! / گزارشی اندوهبار از سال گنجی در جیرفت

به قلم: سهراب براهام

در جنوب کرمان، سالهای مشهوری هست که اتفاقات مهمی در آن سالها رخ داده است و مردم هر سال را به نام یک اتفاق می شناسند، مردم جنوب کرمان سال ۱۳۷۹ خورشیدی را سال گنجی  می نامند. سالی که جیرفت افسانه ای سر از خاک بیرون آورد و دنیا را متحول کرد ، سالی که تمدن این دیار و گنج ها توسط غارتگران و عده ای آدم ساده وناآگاه از دل خاک بیرون آورده شد و به قیمت ناچیزی به دلالان عتیقه فروخته شد. سالی که داغ سنگینش را با گذشت زمان بیشتر حس می کنند، سالی که دلالان عتیقه های ارزشمند را به خارج برده و حتی  حاضر نشدند نامی از جیرفت ببرند و اشيا را به نام ارگ بم فروختند.

سالی که نام و خاطره اش  آه از دل مردمان این مرز و بوم در می آورد  (تنها تعداد اندکی از آن همه اشیاء عتیقه باز پس گرفته شد. )

رود خانه هلیل رود، شریان حیات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی منطقه و نیز شرایط زیست  محیطی مساعد از جمله دشت های رسوبی میان کوهی، خاک زراعی مناسب، وجود معادن غنی سنگ های  صابونی و مرمری و معادن  غنی مس در منطقه، شرایط مناسبی را در طول هزاره سوم پیش از میلاد  به بعد در این ناحیه به وجود آورده است.

جیرفت مرکز حوزه فرهنگی جازموریان است و در کنار حوضه آبریز هلیل شکل گرفته، درکناره این رود از هزاران سال پیش زیست گاه هایی از دوران پارینه سنگی، نوسنگی و کشاورزی وجود داشته و داده ها و یافته های باستان شناسی در این منطقه نشانگر آن است که نخستین زیست گاه ها پس از گذر دوران کشاورزی ونوسنگی ورود به مرحله شهر نشینی  و مفرغ در ۵۰۰۰ پنج هزار سال پیش به شکل یکی از کهن ترین و قدرتمندترین فرمانروایی های مقتدر سیاسی و اجتماعی در آمدند و نخستین دولت – شهرها با هسته های اقتصادی ، بازرگانی ومذهبی در این منطقه به وجود آمده است. دردوران هخامنشی بخش های  متفاوتی دراین حوزه به نام گدر گدروزه Gedrosia ، مکن، اکوفاجیاAchophajia نامبرده شده است که نشان از بخش بندی این حوزه دراین دوره است.

هر انسانی در هر فضا و مکانی كه زندگی می کند از دوران کودکی با خود فکرهائی می کند که چه می شود بیل را بر دارم و باغچه را حفر و گنج پیدا کنم، مثلاً خمره ای از سکه های قدیمی، خروس طلا  و یا جسد مومیایی شده، این درست مثل آرزوی پرواز است که درذهن هر کسی میگنجد.

در سال ۱۳۷۹ ه/ش خبرها دهان به دهان پیچیده و مردم دسته دسته راهی مناطقی شدند که وجود گنج اثبات شده بود. درحاشیه رود هلیل اطراف تپه ها و هرجائی که مشکوک و یا از نظر ظاهری احتمال می رفت گنجی وجود داشته باشد حتی اطراف زیارتگاه ها را با بیل حفر و تلاش می کردند گنج پیدا کنند.

در قبرستان متوط آباد در هشتصد متری شرق تپه باستانی کنارصندل ومنطقه دهنو چند کیلومتری جنوب تپه و تپه های روستای علاالدینی و آبگرم و گساله و منطقه های چون اسفندقه وحاشیه رود هلیل تا جازموریان و غیره … گنج پیدا شد و راه و پای دلالان عتیقه به این مرزو بوم باز شد و نتیجه کار به جایی رسید که همان دلالان وقتی که عتیقه های گرانبها را به فروش می رساندند حاضر نشده بودند که نامی از جیرفت ببرند و گفته بودند این عتیقه ها در حوالی ارگ بم پیدا شده اند.

حال جای سوال است که چرا مردم راضی شدند که این گوهرهای گرانبها را به دلالان عتیقه بفروشند؟ آیا آگاهی نداشتند؟ یافقر؟ مردم آگاهی نسبت به این عتیقه ها داشتند و می دانستند آنهارا نباید فروخت اما خشک سالی امانشان را بریده بود. تارعنکبوت دامن گير نخل ها شده بود. باغات مرکبات اسیر ارّه برقی ها شدندو محصولات کشاورزی كه بصورت غرق آبی و سنتی کشت می شد با هزینه بالا و فروش بسیار پایین مثل گوجه ، بادمجان ، سیب زمینی و پیازو….در روی زمین گندیده می شدند. کشاورزان محصولات خود را در میدان های تره بار رها می کردند و به خاطر نداشتن کرایه ها  مجبور می شدند از پیش راننده ها بگریزند و به شهر خود برگردند. در این اوضاع و احوال بود که عتیقه های گرانبها بعد از قرن ها سر از خاک بیرون آوردند و مردم به خاطر یک وسیله نقلیه ارزان قیمت حتی دست دوم یا به بهای پر کردن شکم فرزندانشان یادگاری های اجدادشان را به فروش رساندند. دولت از آن به بعد با دادن وام های کشاورزی و سیستم قطره ای کردن کشاورزی ها توانست گوشه ای از خسارت را جبران کند و آن دسته از مردم پشیمان از کرده خود حسرت می خورند( شغل مردم دیار هلیل اکثریت دامداری و کشاورزی است.)

اوایل شهریور رطب ها تازه خرما شده بودند. خبر پیدا کردن گنج که به گوشم رسید. دلشوره ای برم داشت که هر چه زودتر به آنجا بروم و ببینم چه خبر است. درست مثل بچگی هایم شده بودم که از روستا به شهر رفتم و چند قطعه عکس ۴×۳ در عکاسی به نام زهره گرفتم(جنب مسجدجامع جیرفت) و بهم گفتند  برو فردا صبح بیا و تحویلشان بگیر. ومن تا فردا نه می توانستم غذا بخورم ونه خوابم می برد تا زود تر عکس هایم را ببینم .

آن روز موتورسیکلت کوبایی را از دوستم گرفتم و به منطقه دهنو رفتم ( آبادی دهنو چند کیلو متری  جنوب تپه باستانی کنار صندل قرار داد ) از وسط آبادی جاده ای خاکی به طرف جنگل وچیل آبی جدا می شد. اول جاده چندین جوان مرموزانه با هم صحبت  می کردند، این ها موظف بودند که همه را زیر نظر بگیرند که اگر ماموری رامی دیدند صدا به صدا مردم را خبر دهند  تا به جنگل پناه ببرند ، حدود یک کیلومتری شاید کمتر رفتم، جمعیت زیادی از مردم  درحال  حفر کردن زمین بودند.

افراد اکثریت با هم به صورت شراکت  کار می کردند تعداد افراد شریک به ده نفر هم می رسید هم زمان دو نفر، دو نفر زمین را  حفر میکردند وهر کدام که چیزی پیدا می کرد با هر ده نفر تقسیم می کردند و چه بسا افراد از یک خانواده بودند.  پیر مردها بیرون نظارت می کردند یک نقطه  از زمین را در نظر می گرفتند و فال  می زدند، اگر فالشان خوب می آمد شروع به حفر می کردند. یک عده ای در حاشیه جنگل زیر درخت ها استراحت  می کردند، قلیون هم داشتند، وبعضی از افراد در همان گودال ها آواز می خواندند. یک عده بخاطر یک نقطه زمین با همدیگر بحث داشتند و افرادی در بین جمعیت بطورناشناس مسلح بودند که اگر کسی گنج پیدا کرد و موقعیتش شد از دست شان بگیرند و افرادی که گنج پیدا می کردند درهمان گودال ها مخفیانه پنهان می کردند و به آبادی می رساندند. افراد زیادی پیشنهادم می دادند که شریکشان شوم، اما من  بدنبال چیز دیگری بودم.

آن روز چند نفر عتیقه  پیدا  کردند که توسط  یک نفر آشنا موفق شدم آنهم برای چند لحظه برای اولین بار در دستانم  روی سینه بگیرمشان،  احساسی بهم دست داده بودکه انگار مسافری در بین  طوفان شدید دریا روی یک لنج به عظمت  بزرگی خدایش بیشتر پی ببرد.

غروب نزدیک بود تکه ابری از طرف قبله بلند شد ودر یک چشم بهم زدن  تمام گودال ها را پر از آب کرد. میدان خالی ازجمعیت شد، همه راهی خانه هایشان شدند و موتورسیکلت کوبایی من  باید  با هُل دادن روشن میشد  از آنجایی که زمین آن منطقه شوره زار بود لاستیک عقب موتور روی گل ها سر می خورد و روشن نمی شد. نیمه های شب که اهل آبادی ام غرق خواب بودند به خانه رسیدم، وقتی که همسرم درب خانه را باز کرد و سر وضع گل آلودم را دید بسیار خندید و گفت: « این چه وضعیه ؟ » در جوابش  گفتم: « یک تاریخدان باید  بدنی گل آلود داشته باشد »  همان طور که می خندید به راه افتاد وگفت: « اشتباه می کنی یک جغرافیدان باید بدنی گل آلود داشته باشد، تو تنها یک قصه نویس بیش نیستی سهراب!